تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

بدون شرح

اول صبح رفتم توی داروخانه، دو تا آقا داشتن خرید می کردن. منتظر ایستادم تا خریدشون تموم بشه. یکی شون رفت، یکی شون همچنان با آقای متصدی که مسن هم بود اختلاط می کرد. یواش یواش حرف می زدن. فکر کردم حتما موضوع ناموسیه برای همین خودم رو با تیغ های ژیلت و مسواک های آکوا فرش مشغول کردم. صحبتشون گل انداخته بود و من عجله داشتم بنابراین رفتم جلو، داشت درمورد طریقه مصرف اسپری سوال می کرد. حدسم درست بود، موضوع ناموسی بود. با دیدن من بالاخره به خودش اومد و پول اسپری رو پرداخت کرد و رفت. به آقای مسن می گم: یه نوار بهداشتی آلویز میخوام. آقای مسن رنگ به رنگ میشه، میگه الان میارم، بعد تقریبا می دوه به سمت خانومی که توی قسمت داروها مشغوله، به من اشاره می کنه و تقریبا خودش رو قایم می کنه پشت پیشخون... خانومه نوار بهداشتی منو میاره می خنده و میگه بچه ها هنوز نیومدن بنده ی خدا خجالت کشیده!

وا عجبا! یعنی نوار بهداشتی از اسپری ضایع تره؟ یا هردو به یک اندازه ضایع هستن؟ یا اصلا هیچ کدوم ضایع نیستن و آقای مسن ضایعه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:2  توسط سهیلا  | 

چند جای شهر دیدم که دارن پیاده روها رو سنگفرش می کنن. به این دستگاه های سنگ بری نگاه کنید. خیلی قشنگن. دلم میخواد یک بار برم از نزدیک ببینمشون اما هربار که دیدم، از پشت شیشه ی ماشین بوده. صبحی دلم میخواست از یکی شون عکس بگیرم اما ماشین با سرعت رد شد، نتونستم.

یه شب توی ترافیک یه آدم آهنی دیدم که زنجیر شده بود. اگه گفتید کجا؟ پشت یکی از این ماشین های جرثقیل که ماشین های قانون شکن رو حمل می کنن... داشتم با دقت آدم آهنی رو نگاه می کردم، یادم رفت عکس بگیرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:24  توسط سهیلا  | 

انگار عاشق دردسر هستم. وقتی دردسر دارم حس می کنم دارم زندگی می کنم. زندگی بی دردسر به لعنت خدا نمی ارزه. وقتی برای حل دردسرها تلاش می کنم، حس یک دریای متلاطم رو خوب می فهمم. گاهی دردسرها باعث سردردهام می شن، سردردها رو دوست ندارم. دیروز سرم درد می کرد، زده بود به چشمام، همینطور که سرم رو گذاشته بودم روی میز داشتم به دردسر دیگه ای فکر می کردم. امروز هم دنبال دردسرم. هنوز سردرد ندارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:39  توسط سهیلا  | 

آقا جان بعضی کارها به گروه خونی بعضی آدمها نمیخوره! زور که نیست، نمیخوره مادر من! هی زور می زنی که یه کاری رو انجام بدی وقتی موقعش میرسه به خودت میگی: ای تف تو روت، تو برای این کار ساخته نشدی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:3  توسط سهیلا  | 

خب خیلی وقته که اینجا ننوشتم و حالا نوشتن برام سخته. نه سفر بودم، نه کارهام زیاد شده بود، نه مهمون داشتم، فقط توی کله ام احساس خلاء می کردم و هنوز هم می کنم. هربار این صفحه رو باز کردم که چیزی بنویسم دیدم هیچی برای نوشتن ندارم. حالا نه که چیزهایی که قبلا نوشتم خیلی سنگین و معناگرا بودن، از اون جهت عرض می کنم!

تصمیم گرفتم یه خونه تکونی دلی و فکری بکنم. قدم هایی هم برداشته شده، بقیه اش دیگه به همت خودم و کمک خداس...

هنوز دستم به نوشتن نمیره... بهتره برم یه روز دیگه بیام

راستی از همه اونهایی که عمومی و خصوصی ابراز دلتنگی کردن ممنونم. همتونو خیلی دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:31  توسط سهیلا  | 

من چیز زیادی راجع به "موجودات غیر ارگانیک" نمی دونم اما وقتی دارم بد زندگی می کنم در حالی که خودم دوست ندارم "بد" باشم و "بد" زندگی کنم، می تونم وجودشون روی توی جسمم حس کنم. خیلی سخته که روح آدم تمیز باشه اما جسم اونو به بند کشیده باشه. احساس پریشانی دارم. دوست دارم همه چیز زیبا، تمیز، خوب و پر مهر باشه اما عملا قدمی برای داشتنشون برنمی دارم. چه کار باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:4  توسط سهیلا  | 

سه روزه علاف شدیم هی داریم در و دیوار اتاق کار رو می گردیم ببینیم اون دوربین کذایی کجا نصب شده. همه جا به غیر دستشویی و آبدارخونه دوربین داره، حتی راه پله ها. اینو همه می دونستیم چون یک تلویزیون به این گنده گی توی اتاق هست که به نه قسمت مساوی تقسیم شده و همه جا رو نشون میده. یک تلویزیون کوچیک هم هست که اون فقط یک قسمت رو نشون میده. ما چه می دونستیم توی اون اتاق دوربین هست و اتفاقن حوادث رو ضبط می کنه! چه خر بودیم! سه روز پیش صبح که همکارم از راه  می رسه می بینه ای دل غافل مدیر داره فیلم تماشا می کنه و از قضا فضا خیلی خیلی آشناس! تا همکار توجهش جلب میشه خاموش می کنه. همکار می پرسه: ببخشید اینجا دوربین داره؟ مدیر مِن و مِن کنان جواب میدن که: بله! در ادامه می فرمایند که: روزهایی که نیستم روشنش می کنم، الان فیلم سه هفته پیش رو میخوام نشون نمیده!!! باید زنگ بزنم ببینم مشکل چیه؟

وقتی همکار جریان رو تعریف کرد اولش سه نفری با اطمینان کامل گفتیم دوربین داشته باشه، ما که کاری نکردیم. اما بعد یواش یواش یادمون افتاد نه بابا خیلی کارها کردیم! مثلن به عنوان تلخ ترین نمونه یاد اون روزی افتادیم که من شلوار خریده بودم، از این بوت کات هایی بود که باید بیفته زیر کفش و سابیده بشه برای خودش، منم که از این اداها هیچ خوشم نمی یاد برای همین تصمیم گرفتیم پاچه ی شلوار رو اندازه بزنیم و بعد از کار ببریم خیاطی درستش کنه. بله درست حدس زدید! در رو بستیم و بنده تمبونم رو درآوردم و شلوار نو به تن کردم! همکارهام از خنده غش کرده بودن. می‌ گفتن از این به بعد سی دیت رو گوشه خیابون می‌فروشن! خلاصه بعد از نمونه های فراوانی که یادمون افتاد ترسیدیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد برای اطمینان بیشتر قبل از ورود به دستشویی چشم بند بزنیم که احیانا اگه دوربینی بود و فیلممون به فروش رسید شناسایی نشیم. همسر همکارم خیلی علاقه داره همسرش زیر مقنعه هد بند بزنه. هی میره بازار و هد بند در رنگ های مختلف میخره اما این همکار من همه رو بلااستفاده گذاشته و این آرزوی همسرش رو ندیده می‌گیره! دقیقا سه تا هد بند داره به رنگ های مشکی بنفش و سورمه ای. ما هم سه نفریم. تصمیم گرفتیم از هد بندها به جای چشم بند استفاده کنیم. من جیغ زنان می‌گفتم من بنفشه رو می‌خوام. بنفشه مال خودمه. بنفشه رو به هیچ کی نمیدم. همکارم نگاهی بهم انداخت و گفت: الان دیگه رنگ مهم نیست به فکر آبروت باش! واقعا جمله ی حکیمانه ای بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:38  توسط سهیلا  | 

چقدر به "کارما" معتقد هستید؟ بارها و بارها به این قانون فکر کردم. وقتی از جایی که توقع ندارم ضربه ای ناگهانی می‌خورم به این فکر می‌کنم کجا خطا کردم؟ به چه کسی بد کردم؟ گاهی فهمیدم. گاهی هم نه.

حدود دو هفته قبل از وزارت کار انباردار و کارگر خواسته بودیم. آدمهای زیادی مراجعه کردن. بین اونها پیرمردی بود که ظاهر متشخصی داشت. به عنوان نیروی کارگر معرفی شده بود. پیرمردی لاغر اندام و کشیده. اسپورت پوش و مرتب. معلوم بود که توانی برای کارگری کردن نداشت اما با اصرار خواست که بمونه. چکیده ای از مشکلاتش رو به آقای مدیر گفته بود. مدیر هم گفت که بمونه تا ببینه آیا از پس کار برمیاد یا نه؟ بیشتر اوقات خسته می‌شد و استراحت می‌کرد. بچه های انبار هم نمی‌گذاشتن زیاد کار کنه تا اینکه مدیر گفت که هر روز برای آوردن اجناس با راننده بره کارخونه. نسبت به کار انبار راحت تره. ضمن اینکه چندین ساعت رو هم توی راه و علافی توی کارخونه می‌ گذروند. امروز نرسیده به کارخونه توی ماشین از حال رفته بود. راننده ترسیده بود. هرچی صداش زده بود جواب نداده بود. به قول خودش با 100 تا خودم رو رسوندم به کارخونه. بهش آب قند دادن حالش بهتر شد. راننده زنگ زد دفتر و با هیجان ماجرا رو تعریف کرد و در آخر گفت: من دیگه اینجوری نمی‌رم کارخونه. پس فردا یه چیزیش بشه خانواده اش یقه ی منو می‌گیرن. اصلن یقه ی شماها رو هم می‌گیرن. این که سنش به این کار نمی‌خوره. برادر مدیر رنگ به رخسار نداشت. با عصبانیت وارد اتاق مدیر شد و گفت: مگه دنبال دردسری؟ ردش کن بره. روز اول بهت گفتم به درد این کار نمی‌خوره. گفتم یا نگفتم؟ پس فردا یقه ی من و تو رو می‌گیرن. مدیر گفت: باشه رسید دفتر بهش بگو بره. گفت: من چرا بگم؟ خودت استخدامش کردی. با هم بحث می‌کردن که کی بگه. معلوم بود هر دو شرم می‌کنن و نمیخوان دل پیرمرد رو بشکنن. مدیر آماده رفتن بود و گفت: من دارم می رم اگه تا اون وقت رسیدم که می‌گم اگه نرسیدم که بالاخره خانم ها هرکدوم بودن بهش می‌ گن دیگه. من و همکارم با عجز به همدیگه نگاه کردیم. بالاخره پیرمرد و راننده رسیدن. مزد دو هفته ی پیرمرد توی پاکت روی میز بود. برادر مدیر گفت یکی تون بره بگه، من روم نمیشه. همکارم گفت میگی؟ گفتم نه. گفت خب چی بگم بهش؟ چه جوری شروع کنم؟ گفتم: اول از حالش بپرس. بگو شنیدم امروز حالتون بد شده؟ الان چطورین؟ بگو مدیر نگران حالش شده. فکر کرده شاید این کار زیادی براش سنگینه... بقیه اش رو نمی‌دونم. خودت یه جوری بگو دیگه. همکارم رفت و عین به عین جمله ها رو تکرار کرد. پیرمرد گفت: فشارم افتاده بود. همکارم گفت: حالا شماره ی شما رو داریم. به محض اینکه کار سبک تری چه اینجا، چه جای دیگه ای بود بهتون خبر می دیم. بعد هم پاکت رو گرفت طرفش و تشکر کرد. پیرمرد پاکت رو گرفت، سرش رو انداخت پایین، تشکر کرد و رفت. همه ناراحت بودیم. برادر مدیر گفت: حتما یه کار سبکی براش پیدا می‌کنم. بذار از اینور و اونور بپرسم. یکی از بچه ها اومد بالا و گفت: رفت؟ گفتیم آره... . گفت: بغض کرده بود، اشکش ریخت پایین. بعد یکی از بچه ها گفت: یه زمانی وضعش خوب بوده ها... خودش تعریف می‌کرد. زمین خورده بیچاره. بعد گفتن که نصیحتشون کرده که: به دیگران بد نکنید. ما سه تا دوست بودیم که خیلی دنبال خوشگذرونی و زن بازی بودیم. زن ها و دخترها رو خیلی اذیت کردیم. دلشون رو شکستیم. آزار دادیم. بی آبرو کردیم. هر سه مون خوردیم زمین. بد خوردیم زمین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:34  توسط سهیلا  | 

امروز توی مسیر رفت و برگشت به شرکت و خونه فقط شعر "آیه های زمینی" فروغ رو با صدای خودش گوش دادم. یه جورایی دیگه حفظ شدم. الان اومدم این شعر رو از روی دیوان فروغ بخونم یه چیزی متوجه شدم. یه جایی از شعر فروغ میگه: مردی گلوی زنش را با کارد می برید، و مادر یکایک اطفالش را، در آتش تنور می افکند. اما توی کتاب همچین چیزی نیست و به جاش نوشته: مردان گلوی یکدیگر را، با کارد می دریدند، و در میان بستری از خون، با دختران نابالغ، همخوابه می شدند. جریان چیه؟ یکی منو روشن کنه!

این که می گن هنرمندا مثل پیامبرا هستن، راسته! حالا می گن، یا من دارم چیزی که توی ذهنم دارم رو اینطوری به شما می ندازم؟ به هر حال، هنرمندا مثل پیامبرا هستن. خب همین یک تیکه از شعر فروغ کافی بود تا من دوباره به خدا نزدیک بشم:

آه، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه، ای صدای زندانی

آی آخرین صدای صداها...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:18  توسط سهیلا  | 

الان سر کارم. خوابم میاد، زیاد. شبها انگار اصلن نمی خوابم. صبح که بیدار می شم هنوز خسته ام. خواب های چپندر قیچی هم زیاد می بینم. مثلن پریشبی خواب یه پسری رو دیدم که دو تا دهن داشت. به من گفتن اگه ببوسیش خوب میشه. اما من به دو تا دهن هاش نگاه کردم و نتونستم. هنوز چهره اش یادمه. صبحش برای دوستم تعریف کردم. میگه کارتون زیاد می بینی؟ می گم نه، چطور؟ میگه دیو و دلبری، چیزی ندیدی؟ کلی فحش بارش کردم. دیشب هم همینطور که دراز کشیده بودم قلبم تیر کشید و رگ دست چپم گرفت. خواب دیدم پدرم با تیغ روی صورتم رو زخمی کرد. جیغ می زدم. روی پیشونیم از اینور تا اونور زخمی بود که ازش خون نمی یومد. صبح که بیدار شدم خسته بودم. وقتی داشتم صورتم رو می شستم احساس کردم گلوم بوی خون میده. تف که کردم، خون بود.

صبح اول صبح دوستم اس ام اس زده که: سلام، آدرس وبلاگت رو میدی؟ جواب دادم که: نخیرم، به هیچ کسی ندادم. جواب داد: اوکی! منم در جوابش گفتم: من حاضرم، تو کی؟ جواب داد: هر وقت تو پا بدی... . جواب دادم: بی شرف!

حالا نمی دونم اول صبحی چرا یاد وبلاگ من افتاده بود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:6  توسط سهیلا  |