زن قد بلند

"زن قد بلند" مجسمه ایست، ساخته ی دست "آلبرتو جاکومتی"

زمستون که تموم میشه آدم به آرزوهایی فکر می کنه که برآورده نشد. 365 روز امیدی که بر باد رفت؛ و آدمیزاد باید انقدر قوی باشه که آرزوهای جدید برای خودش دست و پا کنه، و از ته چاه های تاریک قطره های امید رو جمع کنه. زندگی به غیر از این چی میتونه باشه؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 20:2 توسط سهیلا| |

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... نمیاد. ولی، با اینا زمستونو سر می کنم؛ و با اینا خستگی مو در می کنم. سال 90 سال خوبی نبود. برای هیچ کس خوب نبود. امیدوارم سال نو، کاملا متفاوت باشه و بهترین ها رو برای هممون بیاره. حال هممون خوب باشه. هیچ کس بیکار، فقیر، افسرده، معتاد و بی خانمان نباشه. هیچ کس به دلایل واهی توی زندان نباشه. ای خداوندی که از رگ گردن به ما نزدیک تری، در سال نو ما می خواهیم مثل یک انسان با تمام حقوق اولیه ی انسانی زندگی کنیم و خیلی خوشحال خواهیم شد که حقوق ثانویه ی احتمالی را هم نصیب ما گردانی. آمین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:20 توسط سهیلا| |

می دونم که خنده داره... منم دارم می خندم. بعد از مدتها دارم از ته دل می خندم. داشتم چی کار می کردم؟ 

پ.ن: دوستی تماس گرفت و خبر داد که کارم توی فراخوان پذیرفته شده. حتی نرفته بودم سر بزنم.

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 14:56 توسط سهیلا| |

حتی اگه بگردید از توی آرشیو خاک خورده ی صدا و سیما "پاورچین" رو پیدا کنید و بذارید روی پخش، مردم این سرزمین شاد نخواهند شد. کارمون به جایی رسیده که موقع پخش این برنامه با برادرم به هم می گفتیم: یادش به خییییییییییر!!!! چقدر اون زمانا همه چییییییز!!! خووووب!!! بوووووود!!!! 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:17 توسط سهیلا| |

بارون بی وقفه می باره. دارم موسیقی گوش میدم با صدای بلند، با هدفون. سعی کردم یک آهنگ شاد باشه. صداهای عجیبی از اطراف به گوشم می رسید. توی خیابون یکی فریاد می زد. هی فریاد می زد. دلشوره چنگ میزد به دلم. صدای پدر و مادرم که به گوشم می رسید همش فکر می کردم دارن سر یک چیز بیخودی با هم بحث می کنن؛ ولی خب کسی بحث نمی کرد. همش با خودم فکر می کردم: حال برادرم خوبه؟ فکر می کردم صدای حال بدش رو دارم می شنوم. حالش خوب بود. انگار خوب بود. سعی کردم یک آهنگ شاد بچپونم به گوش هام. ولی میون ملودی شاد صداهایی به گوشم می رسید. سعی کردم برقصم. نشد. سعی کردم توی آینه به موهام نگاه کنم؛ بعدازظهر بود که سعی کرده بودم زیبا درستشون کنم. سعی کردم به ناخن هام نگاه کنم که لاک صدفی بهشون زدم و با ظرافت طرح مشکی قشنگی روشون زدم. سعی کردم پوستمو بو کنم که خوشبو شده. سعی کردم. خیلی سعی کردم. همش دارم سعی می کنم. حتی سعی کردم شام امشب رو من بپزم. همه گفتن خیلی خوشمزه اس. سعی می کنم کارها رو درست انجام بدم. حس می کنم نظم روح و روانم به هم خورده. سعی می کنم نظم بدم به همه چیز اما یک صداهایی توی سرم هست که نمیذاره. نظم همه چیزو به هم می ریزه. منو آشفته می کنه. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:4 توسط سهیلا| |

و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد

با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند
پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟
برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟

و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند
...
ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
       حرفش را کامل می کند

و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد

در من صدای تبر می آید.
آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج
وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تور
تور عروسی غمگین
تن می دهم
با علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.


پس روزهایمان همین قدر بود؟
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.


گروس عبدالملکیان

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:7 توسط سهیلا| |

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

هرچه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم

در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردای دگر باز به خواب می روم

از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای 

کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن


نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:2 توسط سهیلا|

هردفعه میام اینجا یه چیزی بنویسم اما این خط چشمک زن، هی چشمک میزنه و من چیزی به ذهنم نمیرسه. یکی گفته بود که بیا بنویس تا من لذت ببرم. باید بهش بگم: مرسی. ولی همه ی ماجرا اینه. چند وقته تقریبا خودمو حبس کردم توی یه اتاق کوچیک و مشغول کارهای بیخودم. درواقع مشغول نابود کردن خودم و بقیه ی چیزا. یک هفته اس حموم نرفتم، شبها نمی خوابم. روزها می خوابم. سردردهای میگرنی عجیب غریب دیوانه ام کرده. این ماه دوبار پریود شدم. ضعف شدید دارم. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. البته کسی هم حوصله ی منو نداره. مدت زیادیه که درست حسابی طراحی نکردم. با خودم فکر می کنم: خب که چی بشه؟ چرا باید طراحی کنم اصلا؟ کلا هیچ کاری نمی کنم. کاری که واقعا کار باشه. فقط گاهی سریال می بینم. سریال  "هاوس" . تنها شخصیتی که این روزها دوستش دارم "دکتر هاوسه" . درواقع تنها شخصیتی که این روزها توی زندگی من وجود داره. در طول روز چندبار دلم میخواد تف کنم به زندگی ولی بعد به خودم میگم حیف تف. با خدا هم توی این شب بیداری ها صحبت کردم. باهم تصمیم گرفتیم من همه چیزو بکوبم به هم و ویران کنم؛ بعد خودش هرکاری دلش خواست بکنه. قرار شد از این به بعد من فقط ناظر باشم. حوصله ندارم به اتفاق های ریز و درشت زندگیم فکر کنم. خودش فکر کنه و هرکاری دوست داره بکنه. کلا از زندگی استعفا دادم. 
به هر حال دوست خوب و مهربونم. می بینی که چیز لذت بخشی وجود نداره برای خوندن. متاسفم. 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 0:52 توسط سهیلا| |

چه کسی گفت: "خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته دره ی سبز رهنمون خواهد بود."

من شبان رمه ی خود بودم
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه را...


شهیار قنبری
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:36 توسط سهیلا| |

Design By : Night Melody