تبليغاتX
زن قد بلند























زن قد بلند

"زن قد بلند" مجسمه ایست، ساخته ی دست "آلبرتو جاکومتی"

چه کسی گفت: "خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته دره ی سبز رهنمون خواهد بود."

من شبان رمه ی خود بودم
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه را...


شهیار قنبری
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:36 توسط سهیلا| |

کشف حقیقت خوبه، حتی اگه بعد از رویارویی با حقیقت، فکر کنی تحملش رو نداری. زندگی به من یاد داده تحمل آدمیزاد بیشتر از چیزیه که خودش تصور می کنه.

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:24 توسط سهیلا| |

.

.

.



نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 11:16 توسط سهیلا|

چطور میشه که برای از دست دادن خون، هرماه، چند روز باید مثل دیوونه ها زندگی کنیم؟ این منصفانه نیست. من این روزها از خودم بیزار میشم چه برسه به اطرافیان که مجبورن رفتارهای دیوانه وار منو تحمل کنن. دو روزه مثل آدمهای بی منطق رفتار کردم. عزیزترین آدم زندگیمو آزار دادم. هی آزار دادم به امید اینکه یه کاری کنه که به آرامش برسم. نشد. نتونست. چطور میشه آخه؟ چرا؟ اصلا منصفانه نیست. من این روزها روح و روانمو از دست میدم به جای خون. خوابم نمی بره. کاش بتونم بخوابم. کاش صبح به آرامش رسیده باشم. حس می کنم یک چیز بزرگو از دست دادم. عزیزترین آدم زندگیمو آزار دادم. چرا درک نکرد؟ یا درک کرد و من متوجه نشدم؟ چرا چیزها انقدر به هم ریخته اس؟ چرا حتی سکوت انقدر پر سر و صداس؟ چرا همه چیز کج و معوجه؟ من الان یک دیوانه ام که عذاب وجدان داره.
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 2:46 توسط سهیلا| |

میتونه خوشایند باشه. بله، اصلا خوشاینده که دوست و هم کلاسی اول دبیرستانت بعد از اینهمه سال شماره تلفنتو پیدا کنه و با شک و تردید زنگ بزنه. بله، شک و تردید از اینکه آیا هنوز اون شماره مال خونه ی ماست، و آیا سهیلا به خانه ی بخت رفته یا نرفته. سهیلا هنوز همین جاست در خانه ی پدر. اما سهیلا درست نمی دونه باید با دوست ده، دوازده سال پیش خودش راجع به چی حرف بزنه. بله، سهیلا می تونه ده دقیقه هی بگه: چیکارا می کنی؟ الان چیکار می کنی؟ قبلا چیکار می کردی و از این سوالای بی مزه و البته به از این دست سوالای بی مزه هم جواب بده، ولی سهیلا نمی دونه وقتی یک هفته اس که این دوست قدیمی داره اصرار می کنه که بیا با هم بریم بیرون، باید چی بگه؟ دوست قدیمی میگه: صدات هنوز مثل قدیماس. ولی نمی دونه خودم دیگه مثل قدیما نیستم. نمی دونم باید با آدمی که لااقل ده ساله ندیدمش راجع به چی حرف بزنم. راستش من حتی با آدمهایی که همین یک هفته پیش دیدم هم نمی دونم راجع به چی حرف بزنم. حرفایی که توی کله ی من می چرخه امیدوار کننده نیست. بیشتر آدمها دوست ندارن بشنون. حرفای امیدوار کننده ی دروغکی هم زیاد بلد نیستم. حرفای شادی بخش، سرگرم کننده و از این دست حرفا؛ بلد نیستم. 

دلم میخواد راجع به چیزهایی که توی کله ام چرخ می خوره با یکی حرف بزنم الان. خیلی نگرانم.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 1:11 توسط سهیلا| |

دیشب اتفاقی یک کتابی رو دست گرفتم با عنوان "روانشناسی مذاکره". خیلی از آدمها موقع مذاکره دچار خطا میشن. یا کوتاه میان یا خیلی سفت و سخت روی مواضع خودشون پافشاری می کنن. البته من خودمم از این قائده مستثنی نیستم. اشکالی هم نداره اگه بعدا کسی بیاد مثل ماجرای "دموکراسی" و "دیکتاتوری" اینو بکوبه توی کله ام :) . خلاصه که من نتونستم کتاب رو کامل بخونم. اصلا کتابی نبود که بشه سرسری ازش گذشت. ولی دو سه تا نکته داشت که نت برداری کردم. اینجا هم ثبتش می کنم هم برای خودم، هم برای کسانی که ممکنه براشون جالب باشه.

4 نکته مهم در مذاکره:

اشخاص: اشخاص را از موضوع جدا کنید. (به ظاهر هم که شده اشخاص خود را گروه واحدی بدانند)

خواسته ها: به جای مواضع به خواسته ها توجه کنید.

راه حل: قبل از تصمیم گیری راه حل های متفاوتی ارائه دهید. (منافع مشترک را هم در نظر بگیرید)

معیار: دقت کنید که نتیجه مبتنی بر معیاری منطقی باشد.


بعد توضیحاتی داده بود در مورد علت های عدم توافق افراد در زمان مذاکره؛ که یکی از اونها تفاوت طرز فکر و برداشت های اشخاصه. به عنوان مثال یک جدولی بود که در اون طرز فکر و عقیده ی یک مستاجر و صاحب خونه رو نوشته بود. مثلا راجع به اجاره، راجع به رنگ خونه، راجع به سر و صدا و ... . وقتی در مورد یک موضوع دو تا دیدگاه رو می خوندم متوجه شدم واقعا هردو حق دارن، و اینکه من بخوام هرکدوم از این آدمها باشم در موقعیت مستاجر یا صاحب خونه ممکنه بنابر موقعیتم مثل هرکدوم از اینا فکر کنم. 

" در اصل حقایق عینی نیست که ایجاد اختلاف کرده، بلکه طرز فکر و برداشت های اشخاص است که اسباب اختلاف شده است. واقعیت، چه خوب، چه بد، تنها استنادی است برای برخورد با اختلاف. علت اصلی اختلاف را باید در بطن و متن فکر مردم جستجو کرد. ترس، حتی اگر بی مورد باشد، واقعیتی است که باید با آن برخورد کرد. امید هم هرچند واهی واقعیت دیگری است که می تواند به جنگی تمام عیار منجر شود. ممکن است حقیقتی وجود خارجی هم داشته باشد و با این حال به حل مساله کمک نکند."

نکته ی بعدی که به نظر خیلی مهمه در مذاکرات، درک کردن طرف مقابله.

"درک نقطه نظرهای افراد به معنای قبول حرف آنها نیست اما ممکن است با درک بهتر طرز فکر آنها به تجدید نظر در آراء و عقایدتان راغب شوید. فایده آن است که امکانتان می دهد تا از شعاع دایره اختلاف بکاهید، کمکتان می کند تا بینش تازه ای درباره ی خواسته هایتان پیدا کنید." 

"از سرزنش دیگران خودداری کنید. سرزنش اگر هم برحق باشد، نه تنها کمکی نمی کند، بلکه اغلب کار را از آنچه که هست خرابتر می کند. آنها که آماج حمله واقع می شوند موضع تدافعی گرفته و در برابر هرچه بگویید مقاومت می کنند."


خیلی دلم میخواست این کتاب رو داشته باشم ولی کتاب قدیمی بود و بعید می دونم توی بازار بشه پیدا کرد. حتی فراموش کردم اسم نویسنده و انتشارات رو بردارم. به هر حال بد ندیدم که با شما هم درمیون بذارم بلکه موقع مذاکراتمون لااقل به این چند تا نکته توجه کنیم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 15:2 توسط سهیلا| |

روی موهام که دست می کشی انگار تموم دنیا متوقف میشه و فقط دستهای تو هستن که توی این دنیا حرکت می کنن. تو همیشه معتقدی من مثل یک فرشته پاک و معصومم ولی من هیچوقت بهت نگفتم که تو یک انسانی که میتونی پاک نباشی، و هستی. من همیشه غر زدم و گله و شکایت کردم. تو نه که همیشه، ولی بیشتر وقتها سکوت کردی. وقتی دستامو از دستات می کشیدم بیرون، فکر نمی کردم چشمات اشک آلود بشه. واقعا فکر نمی کردم. خدا منو ببخشه. می دونم تو انقدر بخشنده و بزرگواری که از من چیزی به دل نمی گیری؛ درست مثل خدا.
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 23:52 توسط سهیلا| |

می دونم گریه کردن فایده نداره، غمگین بودن هم همینطور، ولی خب این یک مرحله اس که باید طی بشه. واقعا دارم برای گذر کردن از این مرحله زحمت می کشم. وسط هزار تا کار و ژوژمان و عذاب وجدان برای طراحی نکردن، هزار تا کار به ذهنم میرسه که به هرکدومش به عنوان یه راه چاره نگاه می کنم. دنبال یه برنامه ی جدیدم برای زندگیم. نمی دونم چه کاری بهتره. چه کاری درست تره. تردید آدمو می کشه واقعا. حالا می فهمم چی می گفت. تردید. تردید. تردید. تردید. توی تک تک ثانیه هام حس می کنم. 


به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش.


هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:6 توسط سهیلا| |

هی به خودم میگم برای چی داری گریه می کنی؟ خودم گریه می کنه و جواب میده: نمی دونم...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:55 توسط سهیلا| |

Design By : Night Melody